تبلیغات
scary501 - Don't see devil
سلام به همه ی دخی جونیها
 
نام:به شیطان نگاه نکن
موضوع :ترسناک
تعداد قسمت:با خداست
یادتون نره می دونین که چطوری بخونین
Smiley from millan.netتَرسنـــــاک !!!
بفرمایید ادامه
DON'T SEE DEVIL
part:1


پوستر کار آیسا جونه

 آخرین ساک رو با کمک راننده تو صندوق ماشین جا دادم تا جایی که تونستم وسایلهارو  چپوندم...در عقب رو بازکردم و نشستم.....

-:آه خیلی روز خسته کننده ایه ساعت چنده آنا ؟نکنه دیر کنیم؟

آنابه ساعت نگاهی کرد و مثل همیشه با آرامش جواب داد::هنوز 45 دقیقه مونده نگران نباش از قطار جا نمی مونیم هلن

سرمو به گوشه ی شیشه ماشین تکه دادم و به آرومی آهنگ دوران کودکیمو زمزمه میکردم..

آنا:چی می خونی؟لالایی شبانه مامانو؟

-:آره یادته ؟چه دوران خوشی بود کاش هنوز هم کنار هم بودیم اون تصادف لعنتی زندگی مونو بهم زد.ما اونا رو از دست دادیم هر دوتاشونو هم پدر و هم مادر

و قطره ی اشکی از گوشه ی چشمانم سرازیر شد.آنا به آرامی دستمو  گرفت و گفت: حداقل از دست عمه فیلاس خلاص شدیم دیگه با غرغروراش از خواب بیدار نمیشیم

نیشخندی زدم و سرمو رو به نشونه تایید تکون دادم...

بعد از کلی دغدغه در واگنو باز کردم و به داخل رفتم آنا ساک هارو تو قفسه ها گذاشت من هم کنار پنجره نسشتم و سعی کردم برای چند دقیقه چشمام رو روی هم بذارم و فکرمو از این همه گرفتاری رها کنم ..

صدای مهیب واگن های قطار، سنگینی چشمام رو ازم گرفت از خواب پریدم و با چشمهای نیمه باز بطوری که انگار جلوی چشمامو آب گرفته بود از جا بلند شدم به نیکمت روبه رویم که جای خالی آنا رو به رخم میکشید خیره شدم .بعد از چند ثانیه از جا بلند شدم و از کابینه قطار بیرون اومدم سعی من برای بهبود بیناییم بی فایده بود هرچقدر سعی میکردم واضح تر ببینم نمیشد  اصلا متوجه اتفاق هایی که داشت می افتاد نمی شدم  واگن هارو تار عنکبوت پر کرده بود نمی دونستم چه اتفاقی برای مسافرها و آنا افتاده تکه های گوشت ادم ها به همراه فواره ای از خون منظره ی وحشتناکی رو به قطار داده بود پاهام توان ایستادگی وراه رفتن رو نداشت با تمام قدرتی که داشتم آنا رو صدا زدم مثل اینکه قطار به چیزی برخورد کرده بود با  اه و ناله کمی جلوتر رفتم تا شاید بتونم کسی رو برای کمک پیدا کنم اما بی فایده بود انگار راه خروجی نداشت و یک راهروی بی انتهای خونی بود

صدای پایی از ته قطار به گوشم رسید سعی کردم به سمت صدا حرکت کنم خودم رو با زحمت به سمت صدا کشوندم به اخرین واگن موجود تو قطار رسیدم لخته های خون روی درو دیوار واگن بود خونی که بیشتر به رنگ سیاه میخورد شیشه شکسته پنجره ی واگن ته سالن نظر من رو به خودش جلب کرد به سمت شیشه رفتم اما دستی که از پشت شیشه به داخل اومدم منو شوکه کرد

دستی خون آلود از پشت و بیرون قطار محل شکستگی پنجره رو گرفت  و آروم اروم خودشو بالا کشید نمی دونستم چیه ، آروم آروم به سمت عقب رفتم از ترس حتی نفس کشیدن رو هم فراموش کرده بودم

با کمک دستاش خودشو داخل واگون کشوند آروم سرشو بلند کرد سعی کردم بهش نگاه نکنم چشمامو بستم آروم آروم منتظر هر موجود ترسناک بودم دستی که پامو گرفت نیروی عظیمی برای جیغ من محیا کرد..

آنا با سرعت به سمتم اومدو گفت حالت خوبه؟چیزی نیست حتما خوای میدیدی...

عرق تمام گردن و صورتمو احاطه کرده بود از جام بلند شدم تا بتونم بهتر نفس بکشم واقعا خواب بدی بود

آنا:حالت خوبه؟می خوای برم برات آب بگیرم؟

_نه..ممنونم..الان بهترم

آنا:خوبه بهتره ساک ها رو جمع کنیم کم کم داریم میرسیم

در بین راه به تموم جزئیات خوابم فکر کردم نکنه بازم بر میگشتن.. از بچگی همین بودم هرشب کابوس میدیدم کابوس یه مرد ..خواب های لعنتی..قبل از مرگ مادرم هم دیده بودم دیده بودم که دقیقا چه اتفاقی براش می افته چرا همیشه اینطور بود انگار چیزایی رو حس میکردم که بقیه حسش نمیکردن ،مثل یه انرژی ....

آنارو به من کرد وگفت:خوب بریم داخل امشب و توی این مسافر خونه بمونیم تا فردا آقای گرینت بیاد و کلید خونه رو تحویل بده

نگاهی به ساختمون درب داغون مسافر خونه انداختم و گفتم اینجا ؟

آنا :با پولی که ما داریم آره اینجا ...

از پیشخوان مسافر خونه کلیدو گرفیتم و به سمت اتاق رفتیم لباسامو عوض کردم از اونجایی که مسافر خونه ی خیلی قدیمی بود متاسفانه نتونستم دوش بگیرم

آنا در حالی که مسواک میزد با دهن پر از کف گفت:راشتی فدا بای بر دبا کا

_اول مسواک بزن بعد حرف.... چی؟

انا دهانشو شست و از دستشویی بیرون اومدو گفت:فردا باید بریم دنبال کار به محض اینکه خونه رو تحویل گرفتیم باید دنبال کار بگردیم

پامو روی میز دراز کردم وگفتم»چه کاری ؟چیکار کینم؟

آنا:من که به نویسندگیم ادامه میدم خدا رو چه دیدی شاید همین امروز فردا ها باشه کتابم فروش بره..چه میدونم بلاخره روزنامه فروشی چیزی کار پیدا میکنم

_تو این ده کوره؟اخه تو این شهر به این کوچیکی چه کاری

آنا:عوض غر زدن بهتر فکر کنی ببنی چه کاری میتونی پیدا کنی نکنه می خوای از همین اولِ زندگی مستقلمون از گشنگی تلف شیم ؟

_معلومه که نمی خوام باشه پیدا میکنیم..

صبح زود به سمت دفتر آقای گرینت حرکت کردیم به همراه آنا و گرینت  رفتیم خونه رو دیدیم گرینت مرد خوبی بود با بهای کمی خونه رو رهن داده بود البته تعریف بیش از حدش از خونه منو کلافه کرده بود آنا هم سعی میکرد به روی خودش نیاره و فقط هر چند دیقه یه لبخندی میزد و به من نگاه معنا داری میکرد

وسایلی برای چیدن نداشتیم وسایل خانواده ای که قبل ما اونجا زندگی میکردن مونده بود  لباسامونو چند تکه از ظروف مامانو جا دادم و به سمت اتاق رفتم قبل از اینکه به اتاقم برم انارو دیدم که سخت مشغول نوشتن بود درسته ما تو یه قرن مدرن و پر از تکنولوژی زندگی میکردیم اما آنای بیچاره ی من تنها خواهر و همدمم حتی یه کامپیوتر نداشت تا بتونه تو نوشتن راحت باشه خوب به خاطر موقعیت مالی مون سبک زندگی ما یه ذره قدیمی بود انا مجبور بود تمام داستان هارو توی برگه بنویسه خدا میدونه که چقدر زحت میکشید تا بتونه کتابشو بفروشه اهی کشیدم و به سمت اتاق خوابم رفتم روی تخت کهنه و قدیمی که با چوبهای درخت گردو درست شده بود و بیشتر سبک نشیمنگاه شرق آسیارو داشت کناره های تخت پر از نقش و نگار و نوشته های چینی بود که اصالت و قدرت چین رو به رخ میکشید با اینکه خونه توی شهرستان اروپایی ساخته شده بود اما سبک آسیایی بودنش از چشمها پنهان نبود..خودم رو زیر پتو مچاله کردم و به رو تختی ای که گوشه اتاق افتاده بود خیره شدم تحمل سرما رو نداشتم پتویی که ما داشتیم نازک بود و جواب گوی این سرما نبود بنابر این با نا رضایتی پتو رو از روی زمین برداشتم اما بر عکس تصورم پتو بوی عطر خاصی رو میداد بوی یه جور عصاره یا شاید یه گونه گیاه خوشبو با خودم فکر کردم   چرا خانواده ای که قبل ما اینجا زندگی میکردن خونه به این بزرگی و دنجی رو ول کردن و رفتن؟ چراحتی نخواستن کوچکترین وسایلاشونو با خودشون ببرن؟سوال های بی جوابم تسلیم چشمهای خسته ام شدن چندی نگذشت که گرمای چشمانم منو به خواب فرو برد




طبقه بندی: Don't see devil،

تاریخ : چهارشنبه 4 تیر 1393 | 12:11 ب.ظ | نویسنده : ♡Park sonia ♡ | آقا نظر؟
.: Weblog Themes By SlideTheme :.