تبلیغات
scary501 - you are next
سلام به همه ی دوستان وب خب این هم از قسمت اول داستان قرار بود این داستان رو پنجشنبه ها بزارم ولی چون قسمت اول بود گفتم که امروز بزارم براتون که وب هم خلوت نمونه .
اسم این داستان ترسناک:تو بعدی هستی،هستش که به نظرم موضوع جالبی داره و هیچ کسی از این موضوع تا به حال استفاده نکرده
بفرمایید ادامه برای خوندن داستان تو بعدی هستی your next نظر هم حتما بزارید.



توجه توجه:دوستان برای اسم داستان خیلی حرف زدن من هم اون رو درست کردم تا یکمی خوشحال باشن  که اعصابم راحت باشه!
زیرا از قدیم گفته اند:
جواب ابلهان خاموشیست .


تقریبا وسایل هامون رو جمع کرده بودیم و آماده ی رفتن به کلیسا بودیم بعد از خداحافظی کردن با پدر و مادر از تمامی کوچه دیدنی کردیم ،برای خواهر روحانی شدن آمادگی کامل رو داشتیم  و خودمون این راه رو انتخاب کردیم ......

*

درحالی که مشغول صحبت کردن با ملیا خواهرم بودم تاکسی کلیسا که از طرف ماریا رئیس خواهر روحانی ها  فرستاده شده بود از راه رسید

سوار تاکسی شدیم و بعد از 1 ساعت و نیم به کلیسا رسیدیم.

وارد کلیسا شدیم راننده ی تاکسی مارو به سمت دفتر اصلی ماریا همراهی کرد وقتی به دفتر ماریا رسیدیم بعد از در زدن سلامی کردم و خانم ماریا از جاش بلند شد مارو همراهی کرد و مکان های مختلف کلیسا رو به ما نشون داد بعد از دیدن مکان ها ما رو به سوی اتاق هامون راهنمایی کرد و تذکر داد که مراقب خودمون باشیم و شایعاتی که در مورد این کلیسا و به قتل رسیدن دختران هست رو باور نکنیم

وقتی وارد اتاقمون شدیم  شروع به چیدن وسایلمون کردیم و لباسمون رو در  آوردیم و لباس های جدیدی که خانم بهمون داده بودند رو پوشیدیم  و خوابیدیم تا فردا که اولین روز کاری من و خواهرم ملیا بود.

 **************************************************************

صبح خیلی زود از خواب بیدار شدم و با کلی سر و صدا خواهرم رو هم بیدار کردم

-پاشو دختر امروز اولین روز کاریه، خانم ماریا به اتاقمون اومد و گفت قراره امروز مهمون های کوچولو بیان

و بلاخره با کلی حرف خواهرم رو بار دیگه از خواب بیدار کردم به اون حق میدم چون برای اولین باره که زود از خواب بیدار می شه ولی باید برای روزهای دیگه عادت کنه.

حدودا یک ربعی از بیدار شدن خواهرم ملیا می گذشت دست و دهانمون رو شست و شویی دادیم و لباس های مخصوصمون رو پوشیدیم و تمیز و مرتب از اتاقمون بیرون اومدیم

خانم ماریا رو نزدیک به اتاقمون دیدیم و سلامی کردیم

 خانم ماریا روبه ما گفت:

همون طور که میدونید امروز اولین روز کاریه و برای اولین روز کاری مهمون های کوچولو دارین ...

بعد از توضیحات که چه جاهایی از کلیسا رو نشون کوچولو های دوست داشتنی بدیم منتظر موندیم تا این کوچولو ها رو ببینیم

ساعت 10 صبح بود بچه های یکی از پیش دبستانی های نزدیک کلیسا که تقریبا میومد 5 یا 6 سالشون باشه وارد کلیسا شدن

به همه ی بچه ها دست دادیم و سلام کردیم دست بچه ها رو گرفتیم و همراه با خودمون جاهای مختلف کلیسا رو براشون توضیح میدادیم دختری که همراه ما بود هر چند دقیقه یکبار بچه ها رو نگاه می کرد که جایی نرن و اونها رو می شمرد تا مبادا یکی از اونها از جمع کم بشه .

در حالی که داشتیم با بچه ها شعر تکرار می کردیم لارینا دختری که همراه ما برای شمارش بچه ها اومده بود ایستاد

حرف من باعث شد که شعر بچه ها قطع بشه.

-لارینا حالت خوبه؟چرا خشکت زده ؟اتفاقی افتاده؟

مشخص بود که ترس تمام وجود لارینا رو گرفته و با حالتی پاسخم رو داد:ی..کی...ا..ز بچه ها ....

بعد از گفتن این جمله  ی کوتاه"یکی از بچه ها" به روی زمین افتاد

بچه ها رو به ملیا سپردم و به ملیا گفتم که با اونها چیکار کنه و اونا رو به غیر از این مکان هایی که خانم ماریا گفته بود نبره

خودم رو روی زمین انداختم و به صورت لارینا زدم لارینا رو در همان مکان ول کردم هر چقدر سعی کردم که از این راه دفتر خانم ماریا رو پیدا کنم نمیتونستم هر چقدر که افرادی رو میشناختم صدا کردم کسی جوابگوم نبود انگار کسی صدام رو نمی شنوید حتی ملیا با تمام وجودم ملیا و خانم ماریا رو صدا می زدم ولی ..........

کم کم که جلوتر رفتم به مکانی رسیدم که دربزرگی داشت و محیط کلیسا رو از حیاط یک خونه جدا کرده بود با کشش زیاد موفق به باز کردن در شدم.

به دالان قدیمی برخوردم قدری خاک اون دالان رو برداشته بودو معلوم بود خیلی وقته کسی از اونجا عبور نکرده..خاکی که به واسطه ی با از زمین بلند شد عامل سرفه های من شد



بعد از چند سرفه ی کوتاه به خانه ی متروکه برخورد کردم  وارد خانه ی متروکه شدم صداهای عجیب و غریبی میومد این خانه ی متروکه دارای 2 طبقه بود کمی به اطراف خونه نگاه انداختم با ترس از پله ها بالا میرفتم صدای زدن پیانو آروم و اروم از اتاقی میومد

وقتی که جلو رفتم در یکی از اتاق ها رو باز کردم

بچه ای که در حال پیانو زدن بود رو دیدم صدای پیانو زدنش به من آرامش میداد چشمانم رو بستم و بعد به فکر گم شدن بچه ای که در کلیسا بود افتادم چشمانم رو با تعجب باز کردم و روبه بچه ای کوچک گفتم:

تو اینجا چیکار میکنی؟چرا فرار کردی از دستمون و اومدی اینجا؟

بعد از گفتن این حرف صداهای وحشتناکی میومد ،صدای خنده ی شیطانی یک مرد و بعد از شنیدن صدای خنده ی اون مرد به سمت در برگشتم در بسته شده بود در رو هرچقدر سعی کردم باز کنم ولی نشد برگشتم و اون بچه آره اون بچه نبود ولی پیانو در حال صدا در آوردن از خود بود و با دیدن این چیز کم کم سرم به گیج رفتن کرد و به روی زمین افتادم که.........................

***

منتظر قسمت بعدی داستان باشید

و من هم منتظر نظراتتون هستم






طبقه بندی: you are next،

تاریخ : سه شنبه 3 تیر 1393 | 12:17 ق.ظ | نویسنده : aysa ღ hyungi | نظرات داستان
نمایش نظرات 1 تا 30
.: Weblog Themes By SlideTheme :.